در مسير آشخورخونه!
آوریل 20, 2008
بالاخره شاخ غول شکست و راهي سربازي شدم. اتفاقي که دقيقاً از 22 مرداد 86 که فارغالتحصيل شدم به صورت چهارموتوره دنبالش بودم تا اين لحظه از زمان. يکي از دوستام که عادت داره هر بار بهش زنگ بزنم شروع کنه غرغرکردن و بهم يادآوري کنه که وهاب اگه سريعتر رفته بودي الان نصف سربازيت رفته بود! اما خدا رو شکر ميکنم که اين همه بدو بدو بالاخره و بالاخره نتيجه داد. البته ناگفته نماند که تازه خيلي سريع کارهاي عجيب غريبم رو جور کردم تا تونستم تو يک بازه هشت ماه بعد از دفاع برم سربازي. همين امروز ديگه به صورت نهايي تأييد شد که امريهام جور شده. خيلي واسه اين کار تلاش کردم، خيلي بالا و پايين رفتم و بازم خدا رو شکر که جور شد! تقريباً از ارديبهشت پارسال تا زمان دفاع در حال جمعآوري اطلاعات بودم و مرداد ماه تصميم گرفتم با طي کردن يک روند عجيب غريب کارهاي امريه رو جور کنم. بابام که اولش بهم گفت بيخيال شو، به جاي اين که دنبال اين کارها باشي و آخرش هم احتمال داره نتيجه نده، زودتر بپذير قضيه رفتنت به سربازي رو و بيا برو. اما خب، چشمسفيد بازي در آوردم طبق معمول و کار خودم رو کردم.
شايد اين هم يکي از اشکالات زندگي من باشه. تو کارهام از ترس اين که شکست بخورم، سعي ميکنم قبل از شروعش خيلي محاسبه بکنم، خيلي احتياط بکنم تا اون کار يا پروژه به نتيجه مساعد برسه. يعني خيلي کم پيش ميآد که بيگدار به آب بزنم. البته چند بار هم تو امور خيلي مهم زدم به صحراي کربلا که تجارب تلخي رو به همراه داشت و باز باعث شد محتاط تر بشم. اما خب، دارم سعي ميکنم اين عادت رو از کلهام بندازم تا زندگي يک مقدار شيرينتر بشه و بتونم با دغدغه کمتري زندگي کنم.
سربازي رو هم همونطور که قبلاً دوستام بهم اطلاع داده بودن، قراره حسن رود، نزديکهاي بندرانزلي بگذرونم. چيزاي جالب زيادي داره. يکيش اينکه پادگان ما در حاشيه درياست و به خاطر اين که محدوده نظاميه يک جورايي بکره و مزيت ديگهاش از نظر من اينه که بودن تو يک جايي که قبلاً آشنايي باهاش ندارم تنوعيه واسه خودش. تهران اگر بودم باز راحتتر بود، اما اينجا ماجراجويش بيشتره و خيلي هم خوشحالم که دارم ميرم گيلان، چون با فرهنگ مردم اونجا و کلاً خود اون منطقه خيلي آشنايي ندارم.
يکي از دختراي دانشکده که ميگفت خوبه، رفتي اونجا برو زن بگير! گفتم: وا! کي به آدم با کله کچل زن ميده؟ گفت آخه اونجا کمبود طفلکي دارن! اين هم در نوع خودش اصطلاح خيلي بامزهاي بود! من يک طفلکي از نوع کچل هستم فعلاً!
کچل شدن هم در حاشيه سربازي واسه خودش اتفاق بامزهايه! يک عده که اولش آدم رو ميبينن نميشناسن اصلا، بعد يک هو کلي سورپرايز ميشن. يک عده ديگه هم که نخودي ميخندن، يک سري هم که گويا چيزي که زياد ديدن کچله يا فکر ميدن کچل بودن مده اصلاً براشون اهميتي نداره! امروز فقط يک صحنه از کچل بودن خودم ترسيدم و اون هم زماني بود که يکي از اين پسراي رند و خراباتي دانشکده رو ديدم که معمولاً هر وقت من رو ميبينه يک توصيف خيلي عجيب غريب از خودم بهم تحويل ميده! مثلاً يک سري ميگه من تو رو ميبينم ياد يک موجود وراج ميافتم، سري بعد ميگه با اين جوشهاي نوک دماغت شدي مثه دلقکا! بدي کار هم اينه که اين توصيفاش يک جور کاريکلماتوره، يعني اغراقيه در يک واقعيت موجود! اين سري که من رو با کله کچل ديد گفتم: بسم الله..! الان معلوم نيست قراره چي بهمون بگه. خلاصه کوتاه اومد و گفت شدي شبيه باراک اوباما! بازم با خودم گفتم آخيش! خدا رحم کرد! بازم باراک اوباما قابل تحملتر از خيلي گزينههاي ديگه است!
نهايتاً ميرسم به احساسي که در اين لحظه از زمان دارم. والا دوره آموزشي تو سربازي واسه خودش ديوونه بازي جالبيه! يعني تصويري از يک ديو دو سر به نام سربازي جلوم نيست! از نظر سختي رفتن به سربازي، واسه من بخش مشکلش دقيقاً تا لحظهاي حساب ميشه که هنوز نرفتم سربازي. نامشخص بودن خيلي چيزا و روهوا بودن خيلي مسائل تا چند ماه قبل از ورود به سربازي دردسر زيادي حساب ميشه، اما در حال حاضر که سرباز شدم بيمي از اتفاقات تو سربازي ندارم، چون هفت هشت سال سابقه زندگي دور از خانواده و تو خوابگاه و برخورد با آدمهاي عجيب غريب اين خاصيت رو داره که تو شرايط سخت هم بتونم يک جوري گليمم رو از آب بيرون بکشم و با توجه به اين که به هر حال تو زمينه روابط عمومي نسبتاً خوب ميتونم عمل کنم و اين که يک گله ديگه آدم اونجا هستن که دقيقاً شرايط مشابه من رو دارن، باعث ميشه بتونم به خودم تلقين کنم که اونجا به مشکلي برنميخورم. ضمن اينکه يک جورايي بودن در اونجا با توجه به شرايط کاري که الان دارم يعني کم شدن بدو بدو، واسه يک مدت بخور و بخواب!
اينها رو گفتم، اما نگفتم الان چه حسي دارم! آخرين بار که پا گذاشتم در مسير سفر و واقعاً اونقدري تحت تأثير شرايط قرار گرفتم که اشک از چشمام جاري شد، برميگرده به مهر سال 79، زماني که براي اولين بار داشتم از خانوادهام جدا ميشدم و ميرفتم تا براي تحصيل زندگي تو شهر ديگهاي رو شروع کنم. البته شايد تحت تأثير قرارگرفتنم در اون لحظات به خاطر اين بود که مامانم داشت گريه ميکرد و من هم نتونستم جلوي خودم رو بگيرم.
هر چند مامانم بعد اين همه مدت ديگه عادت کرده به رفتن و اومدنهام، اما اين سري خوشحالم که مامانم اينجا نيست که بخواد غصه بخوره، چون هر جور هم باشه اسمش سربازيه! وقتي اينجا باشه فکر ميکنه قراره بريم تو سربازي يک لقمه چپمون کنن! اما فارغ از اين رفتن به سربازي مقارن شد با لحظات و اتفاقاتي که تبعات ناخوشايندي رو به همراه داشت. لحظاتي که دقيقاً از جمعه حدوداي ساعت يازده شب شروع شد تا الان…
گفتنيها رو پيش از اين گفتم، شرمندگي هم اون چيزيه که در لحظه حاضر نصيب من شده! چرا همچين کاري رو انجام دادم؟ واقعاً دنيا ارزشش رو داره؟ اين جزو محدود دفعاتي بود که سعي کردم روي حرفم وايسم به شدت. اما احساس بدي به همراه داشت. خود کرده را تدبير نيست… معلوم نيست چند وقت ديگه اوضاع چه طور شده باشه…. به عنوان يک بشر دوپا واقعاً چه کارهايي که انجام ميدم! سکوت …. سکوت …گاهي هم اشک!
بگذريم، ساعت سه و نيم شبه. سه و ساعت نيم ديگه، در بامداد دو ارديبهشت، ميزنيم به راه. افراد! پيش به سوي حسن رود!
تنها در يک ساعت!
آوریل 20, 2008
واسه تموم کردن کارهاي پروژه تو اين چند روز، گاهي مجبور ميشم تا ديروقت شرکت باشم. از شرکت تا خونه اگر پياده بخوام بيام، حداکثر نيم ساعت راهه. ساعت يازده و خورده شبه که از شرکت ميزنم بيرون. به خيابون اصلي که ميرسم يک خانم جوون رو ميبينم با يک تيپ اسپرت. يک پرايد که لنجه کرده و هر چي خانمه عقب جلو ميره، پرايده هم باهاش عقب جلو ميره. خانمه هم داره ميگه نميخوام! عليرغم اين که معلومه که از اين يارو خوشش نيومده به هر دليلي، اما شرايط شغليش ايجاب ميکنه که خودش به هر نحوي هست اين مشکل رو حل کنه و طرف رو دست به سر کنه.
يک کم اونطرفتر، راننده آژانسي هم در حال سيگار کشيدن روي سکوي جلو آژانس نشسته و داره سيگار ميکشه و به اين صحنه نگاه ميکنه، به نظر ميآد داره تو ذهنش دنبال جواب سوالي ميگرده. بهش ميگم عجب اوضاعيه ها…
اون هم ميگه همهاش از بدبختي و فلاکته. شروع ميکنه تعريف کردن. ديشب رفتم تو خيابون يک خانمي رو ديدم کنار خيابون وايساده (که گويا از وجناتش مشخص بوده که يک خانم خانوادهداره)، رفتم بهش گفتم سوار شو من راننده آژانسم، زن و بچهدارم و … بعد معلوم ميشه که شوهر گرامي با خانم محترم دعواش شده، خانم رو از خونه انداخته بيرون. حالا کي؟ ساعت دوازده شب. خلاصه راننده آژانس اون خانم رو برده در خونشون و جناب شوهر گرامي هم نشسته بوده جلو خونه داشته ميزده تو سر و کلهاش از اين خريتي که کرده! اين آقا هم کارتش رو نشون طرف ميده ميگه من راننده آژانسم بعد از توضيحات کافي، پا ميشه ميره و خلاصه قضيه فيصله پيدا ميکنه.
خداحافظي ميکنم و ميآم. بعد که يک خورده ميرم يادم ميآد که الان هيچ ماشيني پيدا نميشه و مجبورم تا خونه پياده بيام و ميگم کاش با همون آژانسه رفته بودم. اما خب بعدش ميفهمم امشب يک خبرايي هست گويا که نبايد با آژانس برم.
از جلوي يک تالار رد ميشم که آدمهايي با لباسهاي سياه ازش ميآن بيرون. مجلس عزاست ديگه…
ميرم جلوتر. سر خيابون پاليزي، يک بستنيفروشيه که هميشه خدا جلوش شلوغه و تا اون ساعت که يک ربع به دوازده شبه هنوز بازه. در اين بين عر و بوق بلندگو و چراغهاي قرمز گردون يک سمند پليس نظرم رو جلب ميکنه. اومده پشت سر ماشينها واي ميايسته، ميگه حرکت کن! معلوم نيست چه خبره که اين هم مست کرده و داره ملت رو ميتارونه. حرکتش يکجورايي اونقدر عجيب هست که علاوه بر من ديگران هم براشون عجيبه که چي شده که اين داره اين خل بازيها رو در ميآره. ميره خيابون رو دور ميزنه ميآد جلو بستني فروشي، باز گير دادن به ماشينها، اين سري هم گير دادن به مغازهها که ساندويچي تعطيل کن، آقا چراغهات رو خاموش کن!
بيکار نميشينه و از ماشين ميآد پايين. من هم به هر دليلي، واي ميايستم ببينم اين قائله به کجا ميرسه. يک درجهدار رده پايينه که اومده داره خل بازي در ميآره. صاحب مغازه ميگه هنوز که دوازده نيست، اينجا ساعت دوازده تعطليه! نه پنج دقيقه زودتر، نه پنج دقيقه ديرتر. نزديکه که دعوا بشه. من هم ساکت، به عنوان يک ناظر اونجا نه با کسي حرف ميزنم و نه چيزي ميگم. مأمور کلانتري که باز زورش نميرسه ميره پشت ميکروفون ماشينش نعره ميزنه که زورش برسه! به ساعتم نگاه ميکنم هنوز ده دقيقه به دوازده است. طبق قانونهاي اداره اماکن، واحدهاي صنفي تا ساعت دوازده شب مجاز هستند که باز بمونن و از اون ساعت به بعد مجوز خيلي خاص لازم داره. اما هنوز ده دقيقه به دوازدهه! افسر اما تأکيد داره که ساعت اون الان دوازدهه.
ماشين کلانتري هم وايساده، هر ماشيني که واي ميايسته بستني بخره رو بهش امر و نهي ميکنه که راه بيفت. پژو واي نيستا! حرکت کن. دکه چرا بازي؟ ساندويچي، ببند! ساعت چنده آقا؟ ببند ديگه!
نکته جالب هم اينه که در اين بين، چند تا از خواهران صنف شبکار در حاشيه خيابون سلانه سلانه در حال راه رفتن هستن، اما ماشين پليس بيتفاوت به اونها فقط داره به ماشينهايي که فقط جرمشون وايسادنه و مغازههايي که هنوز نبستن گير ميده! با خودم فکر ميکنم اگر هميشه گشت ارشاد به پيادهها گير ميده و به سوارهها کاري نداره، گويا اين سري شانس با پيادههاست و کسي با اونها کاري نداره! من هم خوشبختانه يکي از پيادهها هستم.
اما کم کم من هم ميترسم. با خودم ميگم اگه به من گير داد که يک ربعه اينجا وايسادي چيکار ميکني فوقش بهش ميگم منتظر هستم بيان دنبالم!
يک آقاي ميانسالي هم که اومده بود با خانم بچههاش بستني بخورن، مثل من وايساده داره صحنه رو تماشا ميکنه. تيپ و ظاهرش هم حزباللهيه. داره ميپرسه اينا مال کدوم کلانترين و اين جور چيزا. خانمش مي گه بيا بريم اما اون واي ميايسته. جوري رفتار ميکنه که احساس ميشه ميخواد از طريق نفوذي که داره بعداً حساب اين مأموره رو برسه. اما با توجه به شواهد و قرائن معلومه که اون هم زورش نميرسه. چند دقيقه بعد دختر سيزده چهاردهسالهاش به همراه پسر هفت هشتسالهاش ميآن. پسر کوچولو هم که گويا ترسيده دست باباش رو ميکشه که بيا بريم و بابا هم که ميبينه بچهها نگران هستن همراهشون ميره.
ياد يک جملهاي ميافتم که يه جا شنيدم. تو خارج هر وقت پليس ميبيني، احساس امنيت ميکني اما اينجا تا پليس رو ميبيني احساس ناامني بهت دست ميده! پليس ناامني اجتماعي! آره، حتي اون پسر کوچولو هم فهميده که شعر «شبا که ما ميخوابيم، آقا پليسه بيداره» در حد يک شعره!
يک دقيقه به دوازده. هنوز مغازه بازه. قانون مغازهدار، واسه ساعت دوازدهه. هنوز داره تند و تند بستني ميفروشه. ساعت دوازدهه، مغازه بسته است. ماشين پليس هم چراغهاش رو خاموش کرده و ديگه عر نميزنه!خيابون ديگه تاريکه.
در کل اين چند دقيقه فقط متوجه ميشم که کل اين ديوونهبازيها، به خريت يک مأمور کلانتري مربوطه و شايد هم ترس از اين که اگر کسي مغازهاش دوازده شب به بعد باز باشه، مافوقهاش اين رو توبيخ کنن!
باز هم به راهم ادامه ميدم. ميرسم به سيدخندان. ماشينهاي تهران پارس و رسالت واسه خودشون تو ايستگاه منتظرن. يک خانمي هم کنار يکي از اين ماشينها واسه خودش وايساده داره يک جورايي خطاب به يکي از رانندههاه ريتميک مي گه «علي دمبه، …» يکهو من رو که ميبينه گويا نطقش کور ميشه و ديگه نميخونه. نميفهمم اين يکي ديگه چيکارشه، عقب موندهاست؟ با اون راننده که اسمش عليه حال ميکنه؟ يا شايدم هر چيز ديگه، اما تو آدمهاي امشب، اين يکي از بقيه خوشحال تر بود. به راه خودم ادامه ميدم.
ديگه تو کوچهمون هستم. خانه شهروندان جوان رو ميبينم که رو يک مقواي با ماژيک و خط خوبي نوشته «از تاريخ 28/1/86 جلسات گروه N.A. در اين مکان برگزار نميشود». يک مقواي ديگه هم که شايد حالت توضيح تکميلي داره اونطرف در روش نوشته شده «جلسات گروه N.A. در همان مکان قبلي برگزار ميگردد»
باز دارم فکر ميکنم. چند متر بيشتر تا خونه نمونده. دو قدم که جلوتر ميرم، نگاهم ميافته به خانمي که از ساختمان روبروييمون ميآد بيرون. نسبتاً قد بلند و لاغر، با يک مانتو کوتاه و لباسهايي به رنگ سياه، ظاهر زنندهاي نداره. يک سيگار باريک و بلند روشن بر لبش که تو تاريکي شب زيادي توجهم رو جلب ميکنه. تک و تنها تو کوچه داره واسه خودش داره ميره. باورم تقويت ميشه که حدسم اشتباه نبوده. اگر کارش اين نبود، الان اينجوري تک و تنها پا نميذاشت تو اين خيابونه!. دارم با خودم فکر ميکنم هر شب چند بار اين صحنه رو تکرار ميکنه؟ هر شب بعد از بيرون اومدن از چند تا از اين خونهها يک سيگار روشن ميکنه؟ اگر هر دفعه يک سيگار روشن کنه، چقدر طول مي کشه تا يک پاکت سيگار، به عبارتي بيست نخ سيگار رو تموم کنه؟ هر شب يک پاکت؟ بعيد ميدونم!
وسوسه ميشم که ببينم داستان اين بنده خدا چند دقيقه بعد به کجا ختم ميشه، اما به اين نتيجه ميرسم که تا همين لحظه از زمان هم به اندازه کافي ماجراجويي کردم. ساعتم که هشت دقيقه جلوئه، ساعت دوازده و سي و هفت دقيقه رو نشون ميده. رسيدم خونه، هر چقدر با خودم فکر ميکنم ميبينم هنوز هم خيلي ديروقت نيست. هنوز هم خيابونا خيلي سوت و کور نيست. دارم فکر ميکنم واسه يک ساعت از اين حجم از واقعيتها خيلي زياده……
دندون نامه!
آوریل 13, 2008

فعلاً که دارم ميرم سربازي! گويا تو اين يک هفته مونده به سربازي هر چي عضو removable هست تو بدنم بايد دخلش رو بيارم!
امروز رفتم دندون عقلم رو کشيدم يا بهتر بگم عمل کردمش. گويا تا مدت مديدي هم از اين بابت به فنا هستم.
آخر هفته هم پيرو حديث نبوي «بميريد قبل از اين که شما را بميرانند و به حساب خودتان برسيد قبل از اين که به حساب شما رسيدگي شود» تصميم دارم برم ترتيب موهام رو بدم و قبل از اين که با سيستم گوسفندي کچلم کنن، خودم به حساب خودم برسم!
تو عکس، دندون عقلم معلومه که به صورت کاملاً بي عقلانه و احمقانه واسه خودش عمود به دندون هفتمم دراومده که امروز تو دانشکده دندونپزشکي پروندهاش رو گذاشتن زير بغلش و رفت پي کار زندگيش. در اين هير و وير، تو همين عکس پاناراميک که از فکم گرفتم، يک چيز عجيب غريبي هم مشخص شد که استاد دانشکده دندونپزشکي بهم گفت. يعني گفت برو ببين اين چيه، شايد بابت همين يک موقع زد و از سربازي معاف شدي! البته گفت تو عکس راديولوژي معلوم نيست، بايد بري سيتي اسکن يا امآرآي که معلوم بشه چيه. اين طور که دکتر ميگفت شايد يک هو زد سايز اين چيزه بزرگ شد، بزنه پدر فک و دندونا رو در بياره! احتمالاً بايد چيزي ناجوري باشه که لازم باشه اين مدلي برم عکس بگيرم! شايد يک چيزي باشه تو مايههاي ايدز اين چيزا زد و فردا افتاديم مرديم! البته اگر از من ميپرسين من حدس ميزنم اين هم يک جوش باشه که بزرگ شده، اما زير پوست! چون جوشهاي روي پوستم از بس شکلات و ترکيبات کاکائويي ميخورم ديگه هر جايي سر و کلهشون پيدا ميشه، شايد هم اين دفعه زده قلمبه شده زير پوستم اما از اون وري!
از تجربيات خيط ديگه امروز هم اين بود که بعد از عمل دندونم که صبح بود يک حالت عجيب غريبي پيدا شده بود، با کوچکترين تحريکي از اين دندونه خون مياومد اون هم نه قطره قطره، بلکه گالن گالن! يعني اينقدر زياد بود که تو دهنم خونها جمع ميشد در حدي که ديگه واقعاً اگه سريع نميرفتم دستشويي و دهنم رو تر تميز نميکردم فکر کنم از دهنم خون فواره ميزد بيرون!!
اميدوارم از شرح اين منظره مهيب تا اينجا حسابي حالتون بد شده باشه>
!
از عواقب يک همچين چيزي اين بود که فشار خونم افت کرده بود، چيزي هم که نميشد بخورم آنچنان، دست و پام هم شروع کرده بود تيليک پيليک لرزيدن، اين دندونه هم که شروع کرده بود دردکردن، اين وسط با دوستم هم قرار داشتم که منو کاشته بود، يکجورايي احساس استيصال بهم دست داده بود، ميخواستم دوستم رو گير بيارم، دق دلي هر چي مصيبته سر اون در بيارم! در اين بين يک مدتي وقت خالي داشتم، با خودم داشتم فکر ميکردم من که يک روزه دارم اين درد دندون و افت فشارخون و اين احوالات عجيب رو تجربه ميکنم معلوم نيست اين خانمها چيکار ميکنن که هفت روز از بيستوهشت روز برنامهشون اينه و بعد هم قراره به زندگي طبيعيشون ادامه بدن در اين شرايط. خداييش پسر بودن هم واسه خودش نعمتي حساب ميشه! در لحظه حاضر که خوشبختانه به زور بستني و مسکن و اين چيزا از اين معضلات و مصيبتها خبري نيست، فقط من موندم و لپم که واسه خودش مثل آلوچه آبلمبو شده!
در مدار زندگي
آوریل 11, 2008

جان باکوس، يکي از دانشمندان بزرگ کامپيوتر در زمينه طراحي زبانهاي کامپيوتريه. اون يکي از بزرگترين کارهاي تاريخ کامپيوتر رو انجام داده که عبارته از طراحي زبان فرترن، اولين زبان برنامهنويسي سطح بالا.
اون در زمينه علوم کامپيوتر فعاليتهاي خيلي زياد و بزرگ ديگهاي هم انجام داده اما نکتهاي که درموردش نظرم رو جلب کرد، نتيجهگيري است که اون تو زندگي بهش رسيده. اون در سن حدود 68سالگي بازنشسته شده و از علوم کامپيوتر و به طور کل از ساير علوم دست شسته و کناره گرفته، رفته پي زندگيش! اون در صحبتهاش گفته:
«اغلب دانشمندان به اين دليل دانشمند شدهاند که از مواجه با زندگي هراسيدهاند. آنها در کنج آزمايشگاهها يا کتابخانهها از خلاقيت علمي خود لذت بردهاند بي آنکه با مردم مواجه شوند و مشکلات ناشي از ارتباط با ديگران را تجربه کنند و راه خود در زندگي را هموار کنند. دنياي خودساختة آنها بسيار جالب است، دنياي پر از امکانات ارضاءکننده و شاديبخش و خالي از رنج و ناراحتي. ناراحتي و مشکلات حل يک مسأله در مقايسه با ناراحتيهايي که افراد عادي در زندگي با آنها مواجه ميشوند، بسيار ناچيز است.
مکاشفه و دروننگري يک فعاليت علمي نيست: تکرارشدني نيست و نظريههاي دقيقي در مورد چگونگي انجام آن و آنچه انتظار دستيابي به آن را داريد، وجود ندارد. انسان با تعمق و نگاه به درون خود، واقعاً از عظمت عالم خلقت شگفتزده ميشود. احساسي که هيچگاه با يافتن قوانين فيزيکي به آدم دست نميدهد.»
اين گفتهها به نظرم واقعاً ارزشمنده. خيلي از ماها، مخصوصاً کسايي که تو وادي علوم مهندسي(مخصوصاً از نوع کامپيوترش!) پا ميذاريم، با وارد شدن به مدارس، دانشگاهها و عالم علم و دانش، به دنيايي جديد ميريم که معلومات ما رو افزايش ميده. اما نکتهاي که وجود داره در طي اين مسير و صرفاً با خوندن يک سري کتاب، چگونه زندگي کردن رو ياد نميگيرم و اين چيزيه که شايد به دنبالش بايد در بيرون از کتابها هم جستجو کنيم. ناگفته نمونه که درس، کتاب و دانشگاه ميتونه عامل خوبي در اين مسير باشه، اما فقط در حد يک کاتاليزور ميتونه عمل کنه! خاصيت يک کاتاليزور اينه که يک واکنش شيميايي غيرممکن رو ممکن نميکنه، فقط سرعت انجام يک واکنش شيميايي ممکن، رو افزايش ميده. درس و مهندسشدن هم اينطوريه! اگر کسي بخواد، درسخوندن بهش کمک ميکنه در شناخت دنياي اطرافش؛ اگر کسي نخواد چشماش رو به دنيا اطرافش باز کنه، علم و دانش و هزار تا کاتاليزور ديگه بهش کمک نميکنن که به شناخت از دنيايي که توش زندگي ميکنه برسه و فقط تو اون عالم ساختگي خودش ميتونه غوطهور بشه و به سمت جلو پيش بره… ميگن اگر کسي خواب باشه، با يک اشاره بيدار ميشه، اما اگر کسي خودش رو به خواب زده باشه، با لگد هم بيدار نميشه!
البته باز هم علوم انساني تا حدي کاتاليزورهاي بهتري هستند. من هم بدم نميياد با دنياي اطرافم بيشتر آشنا بشم، شايد بابت يک همچين چيزي باشه که دوست دارم روزي از روزها يک روانشناس يا جامعهشناس بشم! الهي، آمين!
برداشت دلبه خواهي جناب آبنبات از اين مطلب: خواهران گرامي! به جاي خوندن اين همه کتابهاي عجيب غريب تو دانشگاه، برين چهار تا از اين کتابهاي «چگونه همسر خود را خوشحال کنيم» بخونين، با عنايت به مطالب بالا، اينه حقيقت زندگي!
× بخش از مطالب بالا از کتاب «بزرگان دانش رايانه: زندگي و نوآوريهاي پانزده دانشمند علوم رايانه» برداشت شده بود.
Midnight mind challenges!
آوریل 2, 2008
I’ve decided to write some material in English in order to improve my English writing skills.
As a matter of fact to achieve better results, like other things in life, I should study, practice and think of writing in English. This is my very first post I English. If there are any mistakes, I hope you will understand my weakness in English understanding and pardon me in advance
Holidays are finishing. This now’rooz, I was in very different moods and somehow I get in trouble. The problems were started when I was thinking about the objectives that I couldn’t meet during last year. Unfortunately I’m feeling like a looser!!! It’s kind of situation that I can tolerate it very easy, but the fact is: bigger the objectives, bigger the troubles!
I hope that this year I can reach better results and good experiences which I can use them during my life. The biggest events during incoming days are: starting of military service in Ordibehesht 1st and a date in Kermanshah at Farvardin 22nd. Both of them are challenging my mind!
چرا عاقل کند کاري که باز آرد پشيماني!!!
مارس 30, 2008

به عنوان يک استاد يا حتي يک دستيار استاد يا به قول خودمونيتر «حل تمرين» روشهاي متنوعي هست که چطوري تکليفها رو مشخص کرد و چطوري اونها رو تصحيح کرد! روشهاي mass يا burst يا تودهاي تصحيحکردن در بعضي موارد خب جواب ميده اما بعضي جاها رعايت عدل و داد ايجاب ميکنه که سراغ روشهاي خيلي دقيق رفت.
عاقبت استفاده از روش دقيق اين ميشه که بعد از صرف حدود سه چهار ساعت رسيدم فقط تمرينهاي سه نفر رو تصحيح کنم. مونده 32 نفر ديگه علي الحساب، منهاي اونهايي که تمريناشون رو قراره بعداً با تأخير تحويل بدن! وقتي که حلتمرين ميشي حساب اين جور جاهاش رو هم کرد!!!! بله برادر من! اون موقع که تمرين ميدي هزارتا و نيشت هم تا بناگوشت بازه، بايد يادت باشه که گهي پشت به زين و گهي زين به پشت!
خب! البته نابرده رنج دانشجو، باسواد نميشود در اين راه هم رسالت اساتيد سعي است و همت در نيل به اين اهداف والا! به همين خاطر معمولاً تلاش ميکنم اگر لازمه بيشتر زمان صرف کنم اما اين جماعت دانشجو يک خورده باسوادتر بشن، باشد فرداي روزگار به يک دردي بخوره اين تلاشهام!
nice, nice and nice! :X
مارس 25, 2008

نسيمي در مسير زندگي…
مارس 24, 2008

امسال چند تا تصميم دارم که اميدوارم بتونم به اونها جامة عمل بپوشم و خوشبختانه بستر عملي براي آزمونش هم وجود داره. نميدونم تا حالا ديدين يا نه، اما اين دستگاها تشخيص سيگنال ماهوارهها يک خاصيت باحال دارن. يک عقربه دارن که فرض کنيد از 0 تا 10 علامتگذاري شده. وقتي يک سيگنال رو پيدا ميکنه، عقربه ميچسبه به اون آخر يعني عدد 10 و شروع ميکنه از خودش صداي جير و وير در آوردن، به قول خودمون آمپر ميچسبونه! نکته جالب در موردش اينه که جهت تنظيم بهتر و يا از نگاهي ديگه، جهت ساکتکردن دستگاه کافيه پيچ تنظيم حساسيتش رو يک خورده بچرخونين و حساسيت دستگاه رو کاهش بدين تا دوباره به وضعيت متعادل برگرده و ساکت بشه.
من هم امسال ميخوام با يک تصميمگيري آگاهانه، يک مقدار اين پيچ حساسيت خودم رو بچرخونم. يعني سعي کنم نسبت به حوادثي که برام ميافته يک مقدار ملايمتر عکسالعمل نشون بدم. ميخوام همچون سابق تو مسير زندگي جاري باشم با اين تفاوت که شايد کمتر به نوسانات و مشکلات توجه کنم. در مسير يک رودخونه هميشه جاهايي هست که يک تندآب وجود داره يا جوش و خروش رودخونه افزايش پيدا ميکنه. نکته مهم اينه که خيلي سخت نگيريم به اين نوسانات! اينها نيز بگذرد. واقعاً چند درصد از مشکلات الان ما تا 5 سال ديگه ادامه پيدا ميکنه و اين اهميت رو داره که خودمون رو ناراحتش کنيم؟ چرا بايد واسه اين که يکي امروز بهم گفت بالاي چشمت ابرو ناراحت باشم در صورتي که اين اتفاق تا 2 روز ديگه کاملاً از يادم ميره.
در زندگي روزمره هم خيلي از شاديها و غصهها گذرا هستن. شادي گذرا رو که کسي باهاش مشکلي نداره اما ميشه به روشهايي به شادي پايدار هم دست پيدا کرد که اون رو بيشتر از دنياي بيرون، بايد در داخل خودمون جستجو کنيم. غصهها هم اگر به درونمون رخنه نکنن، همه گذرا خواهند بود و بهتر اين که به همون غصههاي گذرا هم خيلي بهايي نديم.
از تصميماتي ديگهاي هم که دارم اينه که بپذيرم شرايط الان من و شرايطي که در پيش خواهم داشت، حاصل تصميماتيه که ميگيرم. يعني اگر مسيري که دارم طي ميکنم مسيري ناهمواره به خاطر اينه که تو يک مقطع من تصميم گرفتم تو اين مسير بنا به دلايلي جلو برم و حالا اگر مشکلي هم در پيشه، به خاطر ارزش تصميمي که در گذشته گرفتم، بايد بپذيرم کنم اون چه رو که در طول راه پيش ميآد. به هر حال بالا رفتن به يک تپه و رسيدن به يک قله طي يک گام اتفاق نميافته. مراحل مختلفي داره که بعضيش آسونه و بعضيش هم پيشبينينشده و سخت. به قولي هر که طاووس خواهد، جور هندوستان کشد!
حالا اين از اول سال و گفتنيهاي ما، ببينيم در آخر سال چطوري خواهد بود اوضاع و احوال…
خونه نوئي
مارس 19, 2008

خب… سال داره نو مي شه. بار بنديلا رو جمع کردم اومدم اينجا! بچه قبليمون که يک ساله شد و تازه شروع کرد راه افتادن، احساس کرديم ديگه تو اتاق قبليش جا نميشه. يک خورده از کوچيکي جاش داشت شکايت ميکرد! اين بچههاي يک ساله هم روشهاي سادهاي براي بيان عقايدشون دارن و به خيلي از اصولي که واسه ما تعريف شده پايبند نيستن. بويژه اگه تازه دندون در آورده باشن! هنوز هم رد دندوناش رو تنم مونده! حالا امسال به عنوان عيدي براش يک بليط گرفتيم به مقصدي جديد. تو اونجا دو تا هتل هست که از پيش اقامت چند روز و چند شبش هم مرتب شده. اسم يکي از اين هتلها هست وردپرس و يکي ديگه هم اسمش هست بلاگ اسپات…… فعلاً به ني ني گفتيم که تو اين دو تا لونه ميتوني بخزي و بند و بساطتت رو پهن کني! حالا باز انتخاب با خودش. هر جا خوشش اومد، همونجا ميتونه اسباببازيهاش رو بذاره زمين و طبق معمول هم بشينه به عالم و آدم نگاه کنه و هر وقت دلش خواست با روشهاي خاص خودش اظهار وجود بکنه و به ساز خودش ما رو برقصونه هر جا که دلش خواست! فعلاً صاحب اختيار ما اونه!
Hello world!
مارس 18, 2008
Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!
